.
تبلیغات

ارسالی از: 
کیهانی‌94، الهام نیک‌فر
 

تحلیل کنکور 94



از زماني كه نتايج كنكور پارسال آمد و ديدم با اينكه فكر مي‌كردم خواندن براي كنكور انساني براي من كه از مهندسي تغيير رشته داده بودم راحت است (اما دیدم اصلا" اينطور نيست و بايد روي مطالب تسلط کافی داشته باشم)، تصميمم را گرفتم كه این بار اصولي جلو بروم. براي سال گذشته فقط چند تا از كتاب ها را كمي ورق زده بودم و ٢ كلاس رفته بودم تا با حال و هواي دروس روانشناسي كمي آشنا شوم( مخصوصا" فيزيولوژي كه كاملا" برايم جديد بود و واقعا" كلاس هاي آقاي پيري برايم مفيد بودند).

تصميم گرفتم براي هدفم تلاش كنم. مثل تصميمي كه چند سال قبل در مورد حجابم گرفتم و اكثر اطرافيانم با من مخالفت كردند، اين بار هم تغيير رشته از مهندسي به انساني واقعا" عزم راسخ و توجيه قوي براي ارائه در مقابل مخالفت هاي اطرافيان ميخواست كه علاقه ام به اين رشته به من اين توانايي رو براي مبارزه ميداد. اين بار شروع به تحقيق كردم و از او خواستم تا اگر صلاح است همانطور كه مطابق حكمتش است مرا در اين راه به بهترين شكل ياري كند. راهي كه شروعش با آشنايي من در اينترنت با كيهان، با خواندن مصاحبه يكي از رتبه برترهاي پارسال بود. خلاصه رفتن به كيهان كه اولين بار حدود ٥ دقيقه مشاوره با آقاي فلاح بود و اشتراكي كه سرگذشت ايشان در تغيير رشته، با وضعيت من داشت مرا اميدوارتر كرد كه ميتونم با كمك كساني كه اين راه رو رفته اند به هدفم برسم. هدفي كه قبولي در كنكور روانشناسي باليني كودك گرچه فقط يكي از زير مجموعه هاش بود اما همه اش نبود.
 

دوست داشتم روش درست مطالعه و سبك درست زندگي را از كساني ياد بگيرم كه آنها را عملا" تجربه كرده اند نه اينكه فقط حرفش را بزنند! حدسم درست بود و با شروع مطالعه جدي و منسجم، تهيه جزوات و اينكه روش ها واقعا" ساده اما آزموده شده بودند، فهميدم كه راه را درست آمده ام. تغييري كه به نظرم تغييري بزرگ بود براي زمان حال زندگيم و كمبود آن را به وضوح احساس كرده بودم. وقتي ديدم كه با وجود كار كردن نميرسم به اندازه كافي و با كيفيت خوب، مطابق ميلم، بخوانم، تصميم گرفتم كه مرخصي بگيرم( كه اصلا" فكر نميكردم با آن موافقت بشود). موافقت مدير با اينكه ١ ترم مرخصي و ترم بعد هم فقط ١ كلاس بگيرم، كمك هاي خانواده مخصوصا" مادرم كه مراقب تغذيه و خوابم بود، مشاورم خانم قنبرزاده كه در كارشان بسيار مجرب هستند و با روي باز همواره جواب سوالات فراوان مرادر جلسات مشاوره حضوري ميدادند و در مكاتبات اينترنتي هم در اسرع وقت با حوصله و حس مسئوليت پذيري پاسخگو بودند  همكاراني كه به جاي من گاهي مخصوصا" هفته قبل كنكور كلاس هايم را مي‌رفتند و تمام دوستانم كه جوياي احوالم بوده و برايم آرزوي موفقيت ميكردند، روز به روز بيشتر نمايانگر نشانه هاي درست بودن راهم و حمايت خدا براي موفقيتم در اين راه بودند. اينكه حس كني کسی دايم حواسش به تو هست و در هرقدم حمايتت می‌کند، واقعا" آرامش بخشه است و خيالت را راحت می‌کند.حتي اگر قبول هم نشوم، ديدن اين‌همه حمايت از اطرافيانم براي رسيدن من به هدف مورد علاقه ام مرا واقعا" از ته دل خوشحال می‌کند و هيچ گاه فراموشش نميكنم. البته من هم كم زحمت نكشيدم و از خيلي علايقم در مدت اين ٦ ماه دست كشيدم. 

نكته ديگري كه در اين راه ياد گرفتم نحوه تجزيه تحليل مسايل بود. فهميدم افرادي كه موفق هستند، تحليل متفاوتي دارند حتي از مسايل بسيار ساده، كه شايد به نظر ما بسيار پيش پا افتاده مي آيند و براي هركدام يك راه حل كليشه اي در ذهنمان داريم. در واقع از بعد بالاتر و كلي تري مسائل را مينگرند و در مورد همه چيز از قبل برنامه ريزي مي‌كنند و هر كاري را به قطعات قابل اجرا تقسيم ميكنند.
نكته اي كه بسياااار در زندگي و كارم به دردم خورد. تا قبل از اين فكر ميكردم كه بايد يك متن را خواند و همان روش خواندن را ادامه داد تا مطالب ملكه ذهنم شوند. در حالي كه در زمان خواندنم برا كنكور فهميدم هر متني، در هر برهه زماني خاص، روش خواندن مخصوصي دارد و می‌شود این را به جنبه هاي ديگر زندگي هم تعميم داد. 

-----------------
تا بالاخره روز كنكور:

وقتي ٥ شنبه بعد از كنكور و بعد از ٦ ماه تلاش بي وقفه و تعطيل كردن خيلي از برنامه هاي زندگي ام از جمله تدريس در سفير كه با زحمت آن را به دست آورده بودم و بودن در كنار دوستانم كلي برايم انرژي بخش بود، از در دانشكده كامپيوتر شهيد بهشتي كه حوزه امتحاني ام بود بيرون مي آمدم، با خودم فكر ميكردم كه اينهمه مشاوره و روزي ٥ ساعت مطالعه منظم و جزوه و كتاب هاي حجيم رو خواندن، ارزش اين كنكور را نداشت!! كنكوري كه خيلي از گزينه ها و سوالات ناعادلانه بود و نه تنها براساس مطالب جزوه ها طرح نشده بود بلكه در برخي گزينه ها هم كاملا" شخصي طراحي شده بود و هر كس مي‌توانست بار خاصي از واژه ها استنباط كند و بنابراين به نحو دلخواهش به سوالات پاسخ دهد. من هم نااميد بودم. 
اما دايم ياد صحنه ي خروجم از در دانشكده مي افتادم. چند قدم جلوتر از من دختري بود كه بعد از اتمام كنكور و همزمان با خروج از در دانشكده با صداي بلند داد مي‌زد كه ": خدايا شكرت. خدااااياااا شكرت كه بالاخره تموووم شد. " طوري كه چندين بار همه افرادي كه در حال قدم زدن در اون حوالي محوطه دانشكده به سمت در خروجي بودند با تعجب او را نگاه كردند.چند نفر برگشتند و بلند گفتند: "خوش به حالش، حتما" عاااالي داده كنكور را، كه اينهمه خوشحال است". 
اما من حس او را مي‌فهميدم. گرچه چند قدم جلوتر شنيدم كه گويا كنكور برايش آسان بوده و خوب جواب داده اما جمله ديگري كه از او شنيدم در ذهنم پررنگ تر خودنمايي ميكرد. اينكه گفت : " خدايااا شكرت كه بعد ٦ ماه كلاس رفتن و خواندن بلاخره تمام شد. "
اين حس رهايي (گرچه همان لحظات بعد كنكور به سرعت و با شدت حس نمي‌شد) اما باز هم شيريني‌اش قابل لمس بود. من‌هم بالاخره بعد از كلي تلاش و اينكه سال دوم بود كه كنكور مي‌دادم، اول در ذهنم مدام گزينه ها و جواب هاي درست را چك مي‌كردم و جواب چند تا از سوالات را هم كه اتفاقي در راه از بچه ها شنيدم كه برخي را اشتباه جواب داده بودم، اما سعي كردم به جنبه هاي مثبت ماجرا فكر كنم.
به اينكه امسال رسيده بودم كه اكثر مطالب را كامل و با دقت بخوانم و دوره كنم، به اينكه با كمك مشاور عزيزم خانم قنبرزاده، روش مطالعه ام كلي عوض شده بود و مطالعه برايم بسيار لذت بخش تر و اصولي تر شده بود. به اينكه به اهدافي كه براي خودم در نظر گرفته بودم رسيدم. حال اينكه كنكور كمي غير اصولي بود، تقصير من نبود. من تلاشم را كرده بودم و اين برایم بسيار رضايت بخش بود. به اهداف شخصي كه در ذهنم بود و حتي فكر نمي‌كردم به همشان برسم رسيده بودم ؛) و اين حسي بود كه با دنيا عوضش نميكردم. خوشبختانه از قبل برنامه هايم را طوري تنظيم كرده بودم كه از فرداي كنكور سر كارم برميگشتم و وقت فكر كردن به مسائل كنكورم را نداشتم. 
وقتي به خانه رسيدم كمي دراز كشيدم كه استراحت كنم ولي نه تنها خواب به چشمانم نيامد و سردردي كه از سرماي هوا در راه برگشت به خانه داشتم بهتر نشد، بلكه كم كم افكار منفي راجع به كنكور و جواب هايم به افكارم هجوم مي آوردند. از آنجايي كه ياد گرفته بودم اكثرا" قدم اول سخت است و با دست به كار شدن ديگه كاري به نظر سخت نمي ياد، شروع كردم به آماده شدن براي كلاس هاي روز بعدم. فرداش جمعه بود و من از ٨ صبح كلاس گرفته بودم تا ٦ عصر! ٦ تا كلاس پشت هم، كه از لحاظ جسمي هم خسته كننده بود و از لحاظ روحي انرژي مضاعفي مي طلبيد. وقتي وارد اتاقم شدم ديدن فلش كارت ها و برنامه ريزي ها زير شيشه ي ميزم، من را ياد كنكور مي انداخت. و باعث فكر كردن به سوالات ميشد. گرچه مرتب كردنشان برنامه آن شب نبودو به روزاي بعد موكول كرده بودم، اما ناگاه به خود آمدم و ديدم ساعت ١٢ شب شده و تمام جزوات و برگه ها را مرتب داخل كتابخانه چيده بودم و هنوز چيزي براي كلاس هاي فردا آماده نكرده بودم. اما اينقدر همين مرتب كردن جزوه هايي كه همشان را با دقت خوانده و خلاصه نويسي كرده بودم برام لذت بخش بود كه گذر زمان را نفهميده بودم. همچنين ديدن دوباره كتاب هايي كه از نمايشگاه در مورد روانشناسي خريده بودم و هنوز وقت نكرده بودم خيلي هايشان را بخوانم، و خواندنشان را به بعد كنكور موكول كرده بودم بهم انرژي ميداد. خلاصه بماند كه آن شب تا ٣ بيدار بودم و مشغول آمادگي و فقط ٣ ساعت خوابيدم اما فردا وقتي ٧ عصر از سركار برگشتم ، حس خستگي چنداني نميكردم. آن روز به قدري با همكاران و شاگردها خنديده بودم، خستگي به نظرم نيامده بود. به برنامه هايي كه براي بعد كنكور داشتم فكر ميكردم: 

کنکور روانشناسی،‌ارشد روانشناسی 94،‌ روانشناسی 94، منابع ارشد ، موفقیت، روانشناسی

ادامه دادن زبان آلماني، تدريس در موسسه اي به كودكان و رفتن به ديدن دوستانم، همه برام نويدبخش روزهاي خوب بعد از كنكور بود كه فكر كنكور را تا نيمه دوم ارديبهشت از ذهنم دور ميكرد.
خوشحالم كه براي بعد از كنكورم هم از قبل برنامه ريزي كرده بودم و اجازه نداده بودم شرايط حالم را تعيين کند. 
فکر ميكنم بي برنامگي بيش از همه چيز عذاب دهنده است و باعث مي‌شود بيخود به مسائلي فكر كنيم كه اصلا" ممكن است آن‌طور كه به نظر ما بد مي آيند، واقعاً بد نباشند و نتيجه بسيار خوبي هم بدهند. به هر حال ما اگر تلاشمان را كرديم، نبايد نگران باشيم و بهتره بقيه كار را به او بسپريم كه برخلاف كنكور ، همه چيزش روي حساب و كتاب و عادلانه است.

به اميد موفقيت همه دوستان... 


---------------
ضمن تشکر از الهام نیک‌فر عزیز، منتظر مطالب شما دوستان هم هستیم.

تعداد بازديد : 2322
نظرات بينندگان
غیر قابل انتشار : 0
در انتظار بررسی: 0
انتشار یافته : 3
رضایی
|
1393/11/19 - 18:16
0
2
روایت روان و جالبی بود خیلی از موقعیت هاشو من تجربه کرده بودم مخصوصا اینکه اصلا نمیشه نتیجه رو پیش بینی کرد من و دوستام کلا پیش بینی هامون غلط از آب در اومد
فریده
|
1393/11/20 - 09:28
0
3
با دوست عزیزم کاملا موافقم و با تمام وجود برای همه آرزوی بهترین هارو دارم توکلت علی الله
زهره
|
1393/11/20 - 16:09
0
3
متن دل‌نشینی بود مرسی الهام جان خیلی خوبه که نذاشتی شرایط حال و روزت رو تعیین کنه
نظرات كاربران :
نام :
ايميل :
متن نظر : * 
 
متن بالا را وارد نماييد* 
 
دانلود رایگان
تماس با ما
خیابان انقلاب اسلامی - خیابان 12 فروردین - کوچه نوروز - پلاک 4 - واحد 3
شماره تماس: 02166475618 الی 20
شماره پیامک:  02166475620

سوالاتی در خصوص کنکورهای ارشد و دکتری روانشناسی و مشاوره

.